ميرزا حسين النوري الطبرسي

350

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )

بكند مانند اين ، پس او وصى من است . » آنگاه فرمود : « اى امّ سليم ! وصىّ من كسى است كه مستغنى باشد به نفس خود در جميع حالاتش ؛ چنان چه من مستغنىام . » نظر كردم به سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه زده است دست راست خود را به سوى سقف و به دست چپ خود به سوى زمين و حال آن كه خود را از طرف دو قدم مبارك خود بلند ننموده . گفت : بيرون آمدم ، ديدم سلمان را كه به على عليه السّلام چسبيده و به او پناه برده نه به غير او از خويشان محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اصحاب او با كمى سنّ آن جناب ؛ پس در نفس خود گفتم : اين سلمان ، صاحب كتب اولين است ؛ پيش از من صاحب اوصياست و در نزد او است از علم ، چيزى كه به من نرسيده ، شايد كه آن جناب ، صاحب من باشد . سپس به نزد على عليه السّلام آمدم و گفتم : تو وصىّ محمّدى ؟ فرمود : « آرى ، چه مىخواهى ؟ » گفتم : چيست علامت آن ؟ فرمود : « سنگريزه برايم بياور ! » سنگريزه براى او از زمين برداشتم . آن را در ميان دو كف خود گذاشت ، آنگاه آن را با دست خود نرم كرد مانند آرد ؛ آنگاه آن را خمير كرد ؛ بعد آن را ياقوت سرخى كرد ؛ آنگاه آن را مهر كرد كه ظاهر بود نقشش در آن براى ناظرين ؛ آنگاه به طرف خانهء خود رفت . در عقبش رفتم كه سؤال كنم از او از آن چه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كرد . متوجّه من شد و كرد آن چه را كه آن حضرت كرده بود . گفتم : وصىّ تو كيست اى ابو الحسن ؟ فرمود : « كسى كه بكند مانند اين . » امّ سليم گفت : ملاقات كردم حسن بن على عليهما السّلام را . گفتم : « تو وصىّ پدر خودى ؟ » و من تعجّب داشتم از صغر سنّ او و سؤال كردم از او با اين كه من مىشناختم صفت دوازده تن امام را و پدر ايشان را و سيّد ايشان را و افضل ايشان را